تبليغاتX
کلبه تنهایی من

در خزانی ترین روز پاییز

در زیر بارانی که زمانی آرزویم بود

در غم ها غرق شده ام

کاش می مردم و نمی دیدم که تو با دست های خودت سد غم هارا شکستی!

کاش می توانستم

قبل از رسیدن سیل گل آلود و ویرانگر خودخواهی ات

پاکی و زلالی قطرات باران را حس کنم...

هنوز هم در دل شب سرد و تاریک تنهایی

به تک درخت عشقی نگاه می کنم

که در میانه سیل اخم هم به ابرو نمی آورد

تا مبادا

خانه پرستوها خراب شود

یا دلشان بلرزد

-سرم گیج میرود-

اما به احترام آن درخت

من هم بر پاهای شکسته ام ایستاده ام

من و درخت خوب می دانیم

که مرا مرگ می برد و او را سیل

اما نمی گذاریم

توبا سیلاب غم هایت دل پرستوها را بشکنی

من لبخند می زنم و درخت خسته سرش را تکان می دهد

وتو

در پست ترین مردابها

 ودر روز مرگ مظلومترین ها

برگی نو را در سالهای حضورت باز کن........


تقدیم به دوست خوبم  که روی تخت بیمارستان از عشقش که بخاطر تصادف فلج شده بودخواستگاری کرد تا نشون بده امن ترین درخت برای یارشه حتی در بدترین شرایط و چه بگویم از آنهایی که......

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آذر 1389ساعت 22:0  توسط مرتضی  | 

دفتر خاطرات قدیمی

با یک مشت خاک

خودش را روی سر من انداخت

اما او هم

با تمام شیرینی هایش

محکوم بود به همان سرنوشت دیگران......

آتش!

زنجیرهای خاطراتم را از صفحاتش باز می کرد

خاکسترش

آرامتر از اشکهای شبانه

در باد پر می کشید و می رفت

بازهم

من ماندم و تنهایی و سکوت

من ماندم و سیلی های باد تفتیده کویر

تا آن روز که باران

جنازه ام را ___ رهایی ام را

بدرقه کند...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389ساعت 23:3  توسط مرتضی  | 

کجایی تا چنارهای بلند را ببینی؟

کاش چشمان تنگ نظرت می توانستند ببینند

که چنارهای ریشه دار در اوج آسمان

بدنبال ذره ای عشق پاکند و وفا

آنوقت تو در کف صحرا

دنبال چند سکه لجن آلودی

نه به آسمان می رسی نه در زمین کسی نگاهت می کند!

یک فلج مغزی میمیرد

اما می فهمد-می بیند

پستی تو را و بزرگی چنارها را می بیند

هجرت شبانه پرستو را می فهمد

فلج مغزی لال تر از یک بغض می میرد

اما آنقدر اشک می ریزد تا شاید کسی بفهمد!!!!

اشک می ریزد تا بگوید:

چرا در پای یک علف بیایانی دفن می شود؟

با سکوتش می گوید:

که کاش یک چنار داشت

کاش کنار قبرش یک چنار داشت

فقط یک بار

یک لحظه

یک نفس

یک چنار داشت......

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم تیر 1389ساعت 12:22  توسط مرتضی  | 

ترمینالی که میعاد دیدن اولین لبخندهایمان بود

اتوبوسهایی که به عشق وصال،دوری ها را به هم می رساندند

تن خیس خورده خیابانهایی که قدمهایمان را می شمردند

حتی پیرمردی که غذای لحظات شادیمان را سرو می کرد

همه وهمه

سراغت را از من می گیرند.......................

شهرخاطره ها خفه ام می کند

صندلی های خالی

قدمهایی پر از تنهایی

 شانه هایی که بالاخره زیر غم شکست

و چشمانی که تا صبح فقط اشک ریختند

همه سوغات شهر خاطره هاست برای دلی

که روزهایش سیاه تر از صد شب یلداست

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اسفند 1388ساعت 14:7  توسط مرتضی  | 

توی شب ولنتاین لباس سیاه می پوشم

میرم سر قبرعشق تا که یکم آروم شم

 

میشینم توی خرابه ای که یه روزی، یه باغ بود

باغی پر از رویاها،پر بلبل،بی کلاغ بود

 

یادش به خیر باغ ما، حتی یه  شب هم نداشت

پربودازگل یاس ،حتی یه خارهم نداشت

 

روزای خوب گذشتن،یه روز پاییز سررسید

پرستوها که رفتن.... یه هو گلامون خشکید

 

یکی اومد توی باغ با صورت فرشته

این دل ساده لوحم فکر کرد که از بهشته

 

فقط خدامی دونست که اون خوده شیطونه

اومده توی این باغ، تا اون رو بسوزونه

 

دلم براتون می گه که آخر کار چی شد

چطوری این باغ سبز، یه قبر تو خا لی شد

 

یه روز سرد پاییز فرشته اومد توباغ

اون به هزارتا سکه باغ رو فروخت به کلاغ

 

کلاغای بی وجدان باغ رو به آتیش زدن

اونهم دلش شاد میشد که گلها داد میزدن!

 

پرنده های امید،گلای سرخه خورشید ،دیگه از اینجا رفتن

دروغ و پستی و ننگ جا شون رو خوب گرفتن

 

منم که توی زندون تنم پر از زخم شد ش

این کمر شکسته ام از کار اون خم شد ش

 

واسه همین ولنتاین باز دل من میگیره

که چرا باغ رویام تو خرابه اسیره

 

کاشکی بهار زود بیاد،باز گل امید بیاد

نمی خوام توی زندون،تو دل این زمستون این عمر من سر بیاد

 

اما من خوب میدونم سال من بی بهاره

اینجا فقط زمستون هر روزه روزگاره!!!!!!!!


HAPPY VALENTIN

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم بهمن 1388ساعت 1:32  توسط مرتضی  | 

قاصدکها دیگه پرپرنزنین

دیگه به هیچ خونه ای سر نزنین

 

دیگه با هیچ کسی هم حرف، نزنین

قاصدکها پاشین از اینجا برین

 

قاصدکها این یه بار دروغ بگین!!

قاصدکها جان من پاشین برین

 

دیگه اینجا گل سرخی نداره

دیگه اینجا کسی عشقی نداره

 

اون گه رفث شما ها هم پاشین برین

اینقدرنازنکنین پاشین برین

 

برید که اینجا پرازثنهایی هاسث

برید اینجا آخرین خونه ی ماسث

 

شما رو جون گلای اطلسی

نرید و بشید اسیر هرکسی

 

چشماثون رو وا کنید،پرسثو رو پیدا کنید

هرجا رفث شمام برید،به حرفای اون گوش کنید

 

اسیر کلاغ نشید

عاشق چشم زاغ نشید

 

 

اون شما رو له میکنه

اسیر و نالون میکنه

 

برید دیگه زخممو چنگ نزنین

برید دیگه اشکمو در نیارین

 

فقط به سثاره ها به بارون

حثی به خورشید ثابون

 

نگید که دلم چه ثنگه!!!

نگید که یه پاش می لنگه

 

بگید که هنوز می خنده

هنوزم با غم می جنگه

 

بگید جاش راحث و خوبه

نفهمن اینا دروغه!!!

 

یه بار که اومدید اینجا

براثون بهار آوردم

 

حالا نوبث شماهاسث

خبرارو پس آوردم

 

به گلای سرخ امید

به پرنده های خورشید

 

 

نگید که اینجا اسیرم

بذارید راحث بمیرم!

 

اگه یک روزی یه جایی

دوباره غمها سر اومد

 

باز برام خبر بیارین

شاید این عمر سر نیومد!

 

دیگه بسه خدا حافظ....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 13:44  توسط مرتضی  | 

هوای پاییز

آسمان را خفه می کند

زردی برگها

تن را می خراشد

آنگاه که در سرمای آذر

چنارها می میمیرند

قلب ها می شکند که چرا علف هرزی

جوانه زدرنش را به رخ می کشد

علف

در تلالو خورشید مرداد

خار خواهد شد

آنگاه که

پستی اش را در میان بزرگان بفهمد.....

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 9:18  توسط مرتضی  | 

آنقدر احمقم

که هنوز

در تنهاییم با تو حرف می زنم

در اشکهایم با تو می خندم

وبا تو

آخرین طبقه قصر آرزوهایم را می سازم

اما

در آخرین لحظه

قهقهه شیطانی ات

آن قصر بلند را بر سرم خراب می کند!

له می شوم...

خنده شوقم

همچون لبخند مردگان بر لبانم خشک می شود

می خوابم....

اما می دانم که اگر کابوس خوابم نشوی

از طلوع خورشید

دوباره حماقتم را به بازی می گیری

نفرین به تو....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 20:26  توسط مرتضی  | 

مگر من با تو چه کرده بودم

که سهم من از رمضان ها غم شد و اشک؟

به تقاص کدامین گناه

یا به شوق کدامین نگاه

محکومم کردی به سکوت وسکون؟

میدانم

هرگز نخواستی بیاد بیاوری

که یکی در کنج تاریکی سیاهچالی

که تو

کلید آن را

در هلهله آرزوهایت گم کردی

با ترانه خاطره هایش

هرشب جان می دهد....

نفرین به تو

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 16:51  توسط مرتضی  | 

آنقدر پستی که نمیفهمی

روی دیگر سکه هایی

 که خود را به آنها فروخته ای

نفرین حک شده

وسرخی گلهای ویلایی

که قولش را به تو داده اند

از خون دل دیگری است

نفرین به تو.......

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 22:45  توسط مرتضی  |